آمیتیس بانوآمیتیس بانو، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

آمیتیس گل سرخ مامان و بابا

123.دیروز و امروز

دیروز قرار بود قرار مامانای 91 باشه کلی شاد بودم ولی هرجوری فکر کردم نمیشد رفت ... به دلایلی چند که اولیش این بود که ما تا حالا همدیگه رو ندیدیم و قرار توی پارکی بود که تا حالا نرفتیم - بجز فرناز - بعد من ماشین نداشتم و بدون کالسکه رفتن یعنی خودکشی! و با کالسکه رفتن با آژانس نوعی دیگر از انواع خودکشی! البته اینو بگم که بسیار سخت گیرم ... یعنی طرف بدبین ذهنم بیشتر از خوش بین ه کار میکنه! کلا نیمه ی خالی لیوانم یه جورایی:( بعد ترش هم قرار بود بریم دماوند شب بمونیم و مرتضی هم از اونطرف بیاد دماوند ... بعد خوب من چجوری میرفتم ... در هر حال نشد! غصه مند بودم تا اینکه فرناز گفت به هم خورده ... طرف پلید ذهنم کلی شاد شد:دی ایشالا یه قرار میذاریم تو ...
27 ارديبهشت 1392

122.آنیتا عشق عمه

امروز صبح با صدای عشقکم بیدار شدم و تا چند دقیقه فقط میخندیدم:دی  دماوند خونه دوبلکس ه و ما طبقه بالا بودیم ... صبح آنیتا هوس کرد به باباش زنگ بزنه! سیما شماره رو گرفت و آنیتا شروع به صحبت کرد! الو میتونم با بابا افشین صحبت کنم؟ - خیلی خیلی قشنگ و مودبانه حرف میزنه:* - خانومه فکر کنم درست نشنید چی میگه ... گفت شما؟ گفت من آنیتا هستم ... اسم مامانم مامان سیما س ... این بچه هم که داره اینجا راه میره دخترعمه م آمیتیس ه:)))))))))))))))) یعنی نمیخواستم بیدار شم ... اینجوری که حرف زد با قهقهه بیدار شدم:* عمه قربون حرف زدنت بره:* بعد میره کلاس موسیقی بلز میزنه ... به گام های موسیقی میگه گامب! مثلا گامب اول و گامب دوم:)) ...
27 ارديبهشت 1392

121.آره یا نه؟

تو وبلاگ یکی از دوستان خوندم که این سئوال رو پرسیده بود ... اگه به قبل از بارداریتون برمیگشتین بازم باردار میشدین یا نه؟! برام جالب بود ... همیشه یکی از آرزوهام بچه دار شدن بود ... هنوزم بعضی وقتا آمیتیس رو میبینم باورم نمیشه:) سخته ... خیلیم سخته! ولی واقعا بدون آمیتیس بودن رو اصلا یادمم نمیاد! جالبه نه؟؟؟ اونروز به مرتضی میگم قبلا چجوری حوصله مون سر نمیرفت؟؟؟ واقعا ها! از صبح مرتضی نبود تا شب حدود 7-8 میومد ... منم که اهل بیرون رفتن و اینا نبودم و نیستم! خوب چیکار میکردم؟؟؟ بعد مرتضی که کم حرف شایدم بی حرف! خوب چیکار میکردیم؟ 1-2 ساعت میخوابید ... حالا بعضا شبها میرفتیم میچرخیدیم ... خوب که چی؟ چه زندگی خالی ای داشتیم! عشق بود و هست ولی ...
25 ارديبهشت 1392

120.بدخوابی

دیشب پدرمو درآوردی:( با همه ی ساعتها یک به یک دیدار کردم! یعنی از 12 تا 6 صبح که شنگول و منگول بیدار شدی! 6-7 هم داشتم تو سر خودم میزدم که بخوابی و بالاخره 7:10 خوابیدی ... تا 10:30 که اگه نمیخوابیدی رسما شهید بودم! خوب بگیر بخواب دیگه بچه! خوابم میاد! اینم شد زندگی واسه ی من ساختی؟؟؟
25 ارديبهشت 1392

119.آمیتیس و سریال کاکائویی!

صبح خودم سریال کاکائویی و شیر میخوردم که اومد جلو و 3 تا از این بالشتک هاش رو خورد ... خلاصه بعدش خوابید بجای 2 ساعت 1 ساعت اونم با ضرب و زور! هی بیدار میشد هی میذاشتم رو پام! خلاصه بیدار شد و باید 2 ساعت بعدش یه چرتی میزد ... 3 ساعت و نیم بیدار بود در حالت داغون! هی سرش رو میذاشت رو بالشت ... میذاشتمش رو پام مینشست سرسری میکرد! یا دس دسی! در کل اساسی هایپ شده بود بچه م:*خلاصه به زور خوابید! به این نتیجه رسیدم که نباید کاکائو بخوره حتی اندک!  پ.ن: حالا کی کافئین از بدنش خارج میشه؟ ...
24 ارديبهشت 1392

115. این مدت به روایت تصویر!

اول از همه دندون دخترک:) بقول دکتر پروند 1.5 دندون! اولین لباس درآوردن دخترک:دی نخودی لخت شده:))   اولین بالا رفتن از تخت! پیف ایستاده!!! اینم لباسهای خریده شده:) عکس بعدی بعد از پوشیدنه :دی ولی بهرحال انداختم دیگه!  اینم شیوه ی جدید شیر خوردن! ...
23 ارديبهشت 1392

117.خخخخخخ

امروز عصری خونه ی مامانی بودیم و با جدیت خخخخخخخخخ رو تمرین میکردی با صدایی خنده دار:دی  پریروز هم تو حرفات بارها گفتی o.k :)) امروز کلی کار کردم ... همه ی کمدها رو ریختم بیرون و مرتب کردم - البته بجز کمد رختخواب ها که الان شبیه کمد آقای ووپی ه! درش رو که باز کنم همه میریزن بیرون:دی - تو هم خیلی خیلی باهام همکاری کردی:* امروز یه اتفاق خوب افتاد:)  بالاخره بابا مرتضی تصمیمش رو گرفت:) خیالم راحت شد و میدونم اعصاب بابا نیز هم! امیدوارم اتفاقهای خوب خوب برامون بیفته:) یه اتفاق مهم دیگه هم این بود که بالاخره اینترنتمون وصل شد:دی ...
22 ارديبهشت 1392

116.دیروز ما!

دیروز بیدار شدم و زنگ زدم برای وقت گرفتن از دکتر پروند برای چکاپ ... منشی گفت صبح بیای بهتره و دکتر از این به بعد هر روز صبح هم هست بجز 4شنبه ها ... خلاصه 1.5 ساعت بعد وقت داد بهمون . پاشدم و تند تند آماده شدیم و صبحونه دادم به دخترک و رفتیم ... تو ماشین هی داشتی شیطنت میکردی و من بهت میگفتم الان میریم پیش عمو دکتر و از این حرفا ... یه جا دست منو گاز گرفتی و بعد خودت جیغ زدی! بهت میگم مامانی منو گاز میگیری تو جیغ میزنی؟؟؟ آقای راننده برگشته میگه خانوم اشکال نداره مریض احواله:دی بنده خدا فکر کرده بود داری میری دکتر حتما مریضی:)) خلاصه رفتیم مطب و زیاد هم معطل نشدیم ... دکتر کلی از پیشرفتهات تعریف کرد و وقتی گفت این ساندویچ - همون چوبهایی که...
22 ارديبهشت 1392